او... مقاله رضا امیرخانی كه امشب اتفاقی دیدمش! خیلی با این مقاله و مخصوصا این بند آخرش حال می كنم! خواندش برای این روزهای من خالی از لطف نبود. حاج عبدالله! هیچ اعتقادی ندارم به الگوهای غیرِ معاصر. شهید همت الگوی زمان خودش بود. شهید رجایی نیز. هر كدامِ شهدا اگر امروز بودند، الگو بودند، اما در كاری دیگر و در شان امروزشان. و به همه این را میگفتم. میگفتم اگر گفتند شلمچه كجا بودی، جواب بده بم كجا بودی. كه جبهه جبههی آرمانگرایی است. و هر كسی وقتی به دنبالِ مصداق میگشت، با كمی پرس و جو تو را پیدا میكرد. و آی عبدالله والی! حالا زیرِ علم چه كسی سینه بزنیم؟ مقاله كامل در ادامه مطلب
- برچسب ها:امیرخانی ،رضا امیرخانی ،پیامبر بشاگرد ،اردوی جهادی ،سفر جهادی ،حاج عبد الله ،حاج عبدالله والی ،عبدالله والی ،
او... + : این «من» قرار نیست چیز خاصی باشد، فقط و فقط محدود کردن نوشته ی زیر به یک «من» است؛ نه چیز بیشتری! اولین بار به گمانم دوم راهنمایی بودم – حدود 7-8 سال پیش- که چند داستان از ناصر ارمنی خواندم، بدون اینکه بدانم امیرخانی کی هست! بعدتر – احتمالا کمتر از یک سال بعد- داستان سیستان را با چندین پرش چندین صفحه ای! چند تجربه ی ناتمام در خواندن «ازبه» و بالاخره یک تجربه موفق در خواندن «ناصر ارمنی» هم در اول دبیرستان به دست آوردم.خوانش «ارمیا» و «من او» هم برمیگردد به همان سال! سال 87 «بی وتن» و بالاخره سال 90 خوانش کامل «ازبه» و بعد از آن هم «نفحات نفت» و «جانستان کابلستان» ! همه اینها را به خاطر این نوشتم که دوست داشتم یادی از چند سال پیش بکنم و شاید هم به خاطر اینکه به خودم حق بدهم برای نوشتن اینهایی که دارم می نویسم! حق منِ عالم را ول کرده ی چسبیده به دنیای خودش! حق منِ دست به قلم نبرده! حقِ منِ شاید بی ربط با امیرخانی! رسانه ها و اینها سنگ خودشان را به سینه می زنند، امیرخانی با راه و پنجره که مصاحبه نکرده است، با نسیم بیداری مصاحبه کرده! برای من هم که هر هفته پنجره می خرم و هرازچند گاهی که هیچ وقت منظم نبوده،راه ، سنگین بود که اسم امیرخانی را روی قاب نسیم بیداری ببینم! از آن تعصب های بیموردی که صرفا به خاطر «ارمیا» و «علی فتاح» توی آدم ایجاد شده، نه «رضا امیرخانی» ! مثل همان تعصباتی که روی سید مهدی شجاعی داشتیم! عالم عجیبی است این نویسندگی! تو را به خودت نمی شناسند، به دست پروده ی قلمت و دلت می شناسند ! همه این گرفتاری ها هم از جایی شروع می شود که خودت با دست پروده ات فرق داشته باشی! رسانه ها سنگ خودشان را به سینه می زنند و ما هم سنگ خودمان را! سنگی که من به سینه می زنم از جنس گلایه هایی است که این روزها زیاد می شنویم. از جنس گلایه های از فرهنگ و سیاستِ قاطی هم شده! درست مثل آب و روغن که نچسب همند! وقتی هم جدایشان کنی هیچ کدام به درد نمی خورند! آدم نا امید می شود از اظهار نظر های نچسبی که آدم را یا همین آب و روغن می اندازد. من حرف های خودم را می زنم، امیرخانی هم حق دارد حرف های خودش را بزند، اصلا اینها به من چه! من که با امیرخانی کاری ندارم، یک بار برای سایتش ایمیل زدم دعوتش کنیم برایمان از جهادی حرف بزند که یکی از طرفش جواب داد تا آخر ترم وقت ندارد! همان در مورد «جانستان کابلستان» حرف بزنیم بهتر است! خلاصه داستان گفتن فایده ای ندارد، جانستان و کابلستان برای من با بقیه کتابهای امیرخانی فرق داشت. چه بخواهیم و چه نخواهیم برای نسل من و قبل من «منِ او» و «ارمیا» و «بی وتن» و «ازبه» الگو سازی کرده بود. افغانستان امیرخانی درست مثل موقعیتی بود که ببینم امیرخانی چقدر به دست پروده هایش شبیه است! امیرخانی را دوست دارم، ولی «ارمیا» را بیشتر! جانستان کابلستان کتاب فوق العاده ای نیست، ولی ارزش خواندن را دارد. البته قسمتی از این برداشت من برمیگردد به این که من سفرنامه خوان نیستم که بخواهم نظر تخصصی بدهم! تعداد سفرنامه هایی که خوانده ام به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسد، توی کتاب هم مدام مقایسه ی امیرخانی و خودِ دست پرورده اش اذیتم می کرد. همه اش از لذت سفرنامه خوانی دورم می کرد. آخر سر هم به این نتیجه رسیدم که رضای امیرخانیِ منِ 20 ساله، با رضای امیرخانی منِ 14 ساله-وقتی ارمیا و منِ او را می خواندم- خیلی فرق کرده است. یک چیز ته دلم مانده! امیر خانی برای من هنوز یک نویسنده ی هیئتی است ، وقتی توی نفحات می نویسد حضرت ارباب یا وقتی توی جانستان کابلستان اینطور با اسم امام رضا اشک آدم را در می آورد. کتاب های قبلترش که بماند! شاید هیئتی بودن توی گفتمان روشنفکری این روزهای ادبیات نگنجد، گفتمانی که توی آن به امیرخانی حق می دهم به خاطر گفتن خیلی حرف ها و به بعضی رسانه ها حق نمی دهم به خاطر گفتن برخی چیزها! اما بعضی وقت ها فکر می کنم امیرخانی دارد زور می زند که آب و روغن قاطی کند! امیرخانی دارد پیر می شود! 37 سالگی امیرخانی من را یاد آدم های 50 ساله می اندازد! این شاید خاصیت بچه های سمپاد باشد! امیرخانی هنوز خیلی حق به گردن ادبیات انقلاب دارد، و خیلی حق به روی گردن ما! لطفا آب و روغن قاطی نکنیم! پی نوشت: تیتر باید اصلاح شود! کمی از حرفهای من برای امیرخانی! نزدیک به این موضوع:
جانستان تا اواسطش هیچ جذابیت خاصی برای من نداشت، صرفا یک سفرنامه عادی که به خاطر دید خاص نویسنده اش کمی (فقط کمی) از چهارچوب های همیشگی فاصله گرفته بود. داستان(!) از آنجایی که پرواز هواپیما کنسل می شود تازه میگیرد!
امیرخانی در جانستان کابلستان خودِ دست پرورده ی خودش را نوشته است. حتی بیشتر از داستان سیستان و حتی بیشتر از مقاله هایش!
شاید هم رضای امیرخانیِ منِ 20 ساله، با رضای امیرخانی منِ 14 ساله-وقتی ارمیا و منِ او را می خواندم- خیلی فرق نکرده است...
+ سلام آقای رضای امیرخانی. حال شما چطور است؟
+ توجیه سکوت در فتنه پس از دو سال!
+ سهمگین بودن مواجهه با واقعیت
او...
خیلی وقت بود احساس بیفایدگی و بیمصرف بودن میکردم و علاوه بر این، یک بار که دختر هفتسالهام برداشت و ازم پرسید: «بابایی تو چه کارهای؟!» هیچ پاسخ قانعکنندهای نداشتم که بهش بدهم. یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم: تا وقتی زندهام، چند بار دیگر ممکن است پیش بیاید که این را ازم بپرسد و من چند بار دیگر میتوانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: «خودم نمیدونم بابایی.» اما اگر مینشستم و داستان بلندی مینوشتم و بعد منتشرش میکردم، میتوانستم بگویم: «اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگر، یک نسخه از کافه پیانو را همیشه تو کیفت داشته باش تا نشانشان بدهی و بهشان بگویی بابام نویسندهاس. حالا شاید خوب ننویسه، اما نویسندهاس.»
یکی از مشکلاتی که بیشتر ما بچه حزب اللهی ها توی حوزه های فرهنگی باهاش درگیریم، دور بودن از ادبیاتی هست که اسم غیر مذهبی رو روش گذاشتن، ادبیاتی که صرفا به مسائل مذهبی نمی پردازه یا درون مایه داستان اشاره مستقیمی به موضوعات دینی نداره.
ادبیاتی که ما مطالعه می کنیم محدود شده به ادبیات پایداری و دینی و نویسنده هایی که کارهاشون رو دنبال می کنیم محدود به حلقه ی محدودی هستند که معروف ترین هاشون رو امیرخانی و دهقان و شجاعی تشکیل می دن، که الحق و والانصاف نویسنده های خوبی هستند. نباید از حق گذشت که ادبیات انقلابی ما توی این مدت خیلی رویش داشته و باید افتخار کنیم که توی پرفروش ترین کتاب های کشور «دا» ، «من او» یا «کشتی پهلو گرفته» رو می بینیم. ولی بحث سرِ پا از این حلقه فراتر نگذاشتنه، همون چیزی که گریبانگیر ما شده.
نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم در مورد یکی از همین کتاب هایی که از دستم در رفت و خوندمش بنویسم. کتابی که با وجود اینکه خیلی برام ایدآل نبود، هنوز از خوندنش پشیمون نشدم. مطالعه اش بر می گرده به تابستون و بعد از انتخابات،و صد البته که حواشی سیاسی نویسنده ی داستان توی کنجکاو شدنم بی تأثیر نبود.
«کافه پیانو» رمانی از فرهاد جعفری است که سال 86 چاپ و جزو پرفروش های سال هم شد. داستان یک خانواده ی کوچک سه نفره و حواشی آن، و زندگی شخصیت اصلی که با زندگی نویسنده داستان گره خورده . روایتی که تا انتهای داستان خواننده رو توی گیجی و منگی نگه می داره.

«کافه» (با همه ی انزجاری که از این کلمه دارم) قسمتی از هویت کتابه، اگر گه گاه سری به وبلاگ فرهاد جعفری بزنید(که الآن تعطیل هست) می تونید رگه هایی از فضای روشنفکرانه ی افکارش رو توی کتاب ببینید. روشنفکری ای که (نوع خاص این واژه، نه معنای حقیقیش) فرهاد جعفری توی کتابش معرفی کرده همیشه شیرین نیست، و شاید همین وجه تسمیه داستان با حقیقت زندگی جزو موارد دوست داشتنی کتاب بود. هرچقدر هم که روشنفکران جو زده بخوان به خاطر وجود رگه هایی از دین توی کتاب انگ دولتی بودن رو به کتاب بزنن، برای من چیزی از شیرینی نماز رفیق شخصیت اول کتاب توی کافه کم نمی کنه، واقعیت هایی که بعضی وقت ها خیلی بعید می دونیمشون در حالی که هنوز که هنوزه جزو واقعیتهای جامعه ی دینی ما هستن!
شخصیت پردازی کافه پیانو خوب انجام گرفته، رابطه ی لطیف پدر و دخترش و رابطه ی سرد همان پدر با پدر خودش، وقتی هیچ وقت یکدیگر رو بغل نکردن و زن و شوهری که درگیر مسئله ی طلاقند در صورتی که هیچ موضوعی برای اختلاف پیدا نمی کنن. نویسنده تکلیف شخصیت اصلی رو همون اول داستان مشخص می کنه و خیلی از جهت گیری های داستان رو بیان می کنه، اونجایی که داستان با این بند ها شروع میشه:
|
و هیچسالی توی همهی این سالها نبوده است كه دو جفت كفش، باهم داشته باشم كه یك جفتشان؛ همیشه واكسخورده و تمیز باشد. كه وقتی پایم میكنم؛ حس كنم باید قدم بزرگی بردارم وگرنه حق مطلب را دربارهی كفش به این قشنگی ادا نكردهام. و هیچ پیراهنی هم نداشتهام كه وقتی دكمههایش را یكییكی، روبروی آینه میبندم؛ با خودم فكر كنم لعنتی از آن پیراهنهاییست كه وقتی تنت میكنی، بهت تكلیف میكند كه زودباش، بجنب. یك كاری بكن. |
کافه پیانو رمان ایدآلی نیست، مخصوصا برای کسی که کلا با مفاهیمی نظیر کافه و روشنفکری(از نوع تعریف غربی) مشکل داره. شاید تقابل سنت و مدرنیته اش هم تکراری باشد، ولی حداقلش چند تا اتفاق تازه برای من داشت.
|
کتاب شناسی |
|
نام کتاب: کافه پیانو |
پی نوشت : یه چیزی که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده، دستفروش های کتاب و کتاب هایی که میفروشن هست، اگه یه سر به خیابون انقلاب بزنید و از نزدیک کتاب هایی که توی بساط این جماعت پیدا می شه رو نگاه کنید بد نیست، از کتاب های اوشو و امثالهم که بگذریم، چیزی که زیاد توی این کتاب ها پیدا میشه کتاب های صادق هدایت و گلشیری و اینهاست! برداشت خودم برای خودم بمونه بهتره! خواستید برداشتتون رو بگید!
- برچسب ها:کافه پیانو ،فرهاد جعفری ،ادبیات مذهبی ،ادبیات پایداری ،ادبیات انقلاب ،رضا امیرخانی ،سید مهدی شجاعی ،احمد دهقان ،دا ،من او ،کشتی پهلو گرفته ،دستفروشی کتاب ،رویش انقلاب ،سنت و مدرنیسم ،نقد کتاب ،معرفی کتاب ،کتاب های پرفروش ،
- دنبالک ها:کافه پیانو(ویکی پدیا) ،صفحات سفید کافه پیانو(یک پزشک) ،کافه پیانو بخرید ،بکش اما روشنفکرم کن(زهرا-اچ بی) ،

