چهارشنبه 19 اسفند 1388  12:41 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 19 اسفند 1388 12:48 ب.ظ
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

به این چند ساله بر نمی گرده! از بچه گی شدیدا به لبنان علاقه داشتم، بعد پیروزی حزب الله تو جنگ های جنوب لبنان هم این علاقه ام بیشتر شد، سید عباس،سید حسن،عماد مغنیه و باقی بچه های حزب الله هم این علاقه رو بیشتر کردند!
ما یک امت هستیم، امت حزب الله، امت امام خامنه ای، ولی برای من حداقل یک جور رقابت بین بچه های حزب الله و خودمون تعریف شده. یه رقابت خیلی شیرین!
خیلی وقت بود می خواستم این رو بگم . بعضی جاها ما جلوئیم و بعضی جاها اون ها! این جریانات اخیر شاید  به نظر بعضی ها خیلی برای ما توی این رقابت بد تموم شده باشه، ولی به نظر من توی اتفاقات و حوادث و فتنه های اخیر ما ثابت کردیم هنوز رقابت ما با برادران حزب الله خیلی نزدیکه! 9 دی ، 22 بهمن و خیلی اتفاقات دیگه ثابت کرد که هنوز امت حزب الله ایران، پشت امامش ایستاده!

پی نوشت: یکی از دعاهام اینه که یه روز دوشادوش برادرای حزب الله لبنان برای قدس شریف نبرد کنیم! آمین بگید لطفا!

   


نظرات()   
جمعه 18 دی 1388  11:11 ب.ظ    ویرایش: شنبه 19 دی 1388 12:00 ق.ظ
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

 رو نوشت : از حسن ، برای حسن، به یاد حسن

13 دی سالروز وفات حسن نظری بود، دیر یادم افتاد، وگرنه حقی که حسن – با همه ی نشناختش – به گردن من و وبلاگ نویسای مذهبی و مکتبی داره خیلی بیشتر از یک پست اون هم با چند روز تاخیره!  خیلی بیشتر!

اولین آشنایی من با حسن برمیگرده به اولین سالگرد وفاتش، دی یا بهمن 86 بود که برای اولین بار وبلاگ یادداشت های یک امل مدرنیسم نشده رو خوندم، یک شبه ! و سرآغازی شد به مسیری که همون شب برای خودم و آرمان های مجازیم ترسیم کردم، تولد وبلاگ جاکفشی هم نه از سر کلاس حسابان که از همون شب و از تو دل تفکرات حسن نظری در اومد، وبلاگی که قسمتی از هویت مجازیم رو ترسیم کرد.

سخن گفتن از حسن برای من شاید پا از گلیم درازتر کردن باشه، ولی هیچ موقع تأثیری که دست نوشته ها و دلنوشته های حسن نظری روی من گذاشت رو فراموش نمی کنم.

حسن نظری خیلی دنبال تدوین و کار روی ادبیات وبلاگ نویسی متعهد بود، قدم هایی هم برداشته بود، ولی پرواز تو اوج جوونی  خیلی از فرصت ها رو از وبلاگ نویسی متعهد گرفت، آرمانها و ادبیات امل مدرنیسم نشده ، آرمانهایی از جنس یه جوون هیئتی بسیجی بود که نه سرگرم مدرنیته بازی شد، نه با لفظ آرماگدون حال می کرد، نه از حرف دل گفتن نا امید شد و نه از صاف بودن خسته ! و صد حیف که ادبیات حسن و آرمانهاش بعد از اون روز به روز محدود و محدودتر شد.
محمد هنوز هم با حسن زندگی می کنه! فکر کنم صحبت کردن از حسن وقتی محمد هست همه اش حرف بی ربط زدن باشه!

   


نظرات()   

پی نوشت

همیشه یک چیز برای گفتن باقی می ماند!