شنبه 8 خرداد 1389  08:16 ق.ظ    ویرایش: شنبه 8 خرداد 1389 09:14 ق.ظ
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،

او...

یک.
صبح زود بود. آماده شده بودم برای حرکت به سمت بیمارستان. تازه عقد کرده بودیم. توی همان بیمارستان. در خانه را که باز کردم دیدم حاج آقا با چند تا از بچه های سپاه توی ماشین نشسته اند. گفتن آماده شید بریم جماران، از امام برای خوندن عقد دائم وقت گرفتیم!

دو.
جماران شلوغ بود. خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشتیم. پر از مسئولین لشگری و مملکتی! بعد ها فهمیدیم آمده اند به امام خبر آزادی خرمشهر را بدهند. سوم خرداد شصت و یک!

سه.
امام توی ایوان نشسته بود. با همان شمد معروفی که همیشه روی پایشان می انداختند. قبل ما عروس و داماد دیگری برای عقد پیش امام رفته بودند. عروس چادرش را روی صورتش گرفته بود و گریه می کرد.
کم کم داشت نوبت ما می شد.

چهار.
امام که خطبه را خواند سمت ایشان رفتم. زبانم گرفته بود. کلی برای حرف زدن با امام برنامه ریخته بودم. تنها چیزی که تنواستم بگویم این بود: امام ما رو دعا کنید.
امام هم گفتند: حتما من شما رو دعا می کنم، من همیشه برای شما دعا می کنم، شما با هم خوب باشید، با هم مهربان باشید.

پنج.
حالا امام شده همه زندگی ما.



موج از هابیل شروع شده ، اعتراف های هر روزه ی من هم از من دعوت کرد تا سراغ یکی از آشنا ها بریم و خاطره ای از امام بگیم. از اینجا هم به همچین حرکتی دعوت شدیم.
برای استمرار موج از یه منتظر - پاورقی - ترکش ولگرد - نود و دو - معاشر - مظلومین تاریخ  دعوت می کنم.
+وبلاگ موج وبلاگی چهارده خرداد هشتاد و نه


پی نوشت: خاطره از زبان مادر گرامیم بود که قبلتر هم سال 87 مفصلتر اینجا نوشته بودمش.

   


نظرات()   

پی نوشت

همیشه یک چیز برای گفتن باقی می ماند!