چهارشنبه 30 دی 1388  09:27 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: مسعود
نوع مطلب: یادداشت ،کتاب ،

او...

  خیلی وقت بود احساس بی‌فایدگی و بی‌مصرف بودن می‌کردم و علاوه بر این، یک بار که دختر هفت‌‌ساله‌ام برداشت و ازم پرسید: «بابایی تو چه کاره‌ای؟!» هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای نداشتم که بهش بدهم.

یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم: تا وقتی زنده‌ام، چند بار دیگر ممکن است پیش بیاید که این را ازم بپرسد و من چند بار دیگر می‌توانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: «خودم نمی‌دونم بابایی.»

اما اگر می‌نشستم و داستان بلندی می‌نوشتم و بعد منتشرش می‌کردم، می‌توانستم بگویم: «اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگر، یک نسخه از کافه پیانو را همیشه تو کیفت داشته باش تا نشان‌شان بدهی و به‌شان بگویی بابام نویسنده‌اس. حالا شاید خوب ننویسه، اما نویسنده‌اس.»

یکی از مشکلاتی که بیشتر ما بچه حزب اللهی ها توی حوزه های فرهنگی باهاش درگیریم، دور بودن از ادبیاتی هست که اسم غیر مذهبی رو روش گذاشتن، ادبیاتی که صرفا به مسائل مذهبی نمی پردازه یا درون مایه داستان اشاره مستقیمی به موضوعات دینی نداره.

ادبیاتی که ما مطالعه می کنیم محدود شده به ادبیات پایداری و دینی  و نویسنده هایی که کارهاشون رو دنبال می کنیم محدود به حلقه ی محدودی هستند که معروف ترین هاشون رو امیرخانی و دهقان و شجاعی تشکیل می دن، که الحق و والانصاف نویسنده های خوبی هستند. نباید از حق گذشت که ادبیات انقلابی ما توی این مدت خیلی رویش داشته و باید افتخار کنیم که توی پرفروش ترین کتاب های کشور «دا» ، «من او» یا «کشتی پهلو گرفته» رو می بینیم. ولی بحث سرِ پا از این حلقه فراتر نگذاشتنه، همون چیزی که گریبانگیر ما شده.

نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم در مورد یکی از همین کتاب هایی که از دستم در رفت و خوندمش بنویسم. کتابی که با وجود اینکه خیلی برام ایدآل نبود، هنوز از خوندنش پشیمون نشدم. مطالعه اش بر می گرده به تابستون و بعد از انتخابات،و صد البته که حواشی سیاسی نویسنده ی داستان توی کنجکاو شدنم بی تأثیر نبود.
«کافه پیانو» رمانی از فرهاد جعفری است که سال 86 چاپ و جزو پرفروش های سال هم شد. داستان یک خانواده ی کوچک سه نفره و حواشی آن، و زندگی شخصیت اصلی که با زندگی نویسنده داستان گره خورده . روایتی که تا انتهای داستان خواننده رو توی گیجی و منگی نگه می داره.

«کافه» (با همه ی انزجاری که از این کلمه دارم) قسمتی از هویت کتابه، اگر گه گاه سری به وبلاگ فرهاد جعفری بزنید(که الآن تعطیل هست) می تونید رگه هایی از فضای روشنفکرانه ی افکارش رو توی کتاب ببینید. روشنفکری ای که (نوع خاص این واژه، نه معنای حقیقیش) فرهاد جعفری توی کتابش معرفی کرده همیشه شیرین نیست، و شاید همین وجه تسمیه داستان با حقیقت زندگی جزو موارد دوست داشتنی کتاب بود. هرچقدر هم که روشنفکران جو زده بخوان به خاطر وجود رگه هایی از دین توی کتاب انگ دولتی بودن رو به کتاب بزنن، برای من چیزی از شیرینی نماز رفیق شخصیت اول  کتاب توی کافه کم نمی کنه، واقعیت هایی که بعضی وقت ها خیلی بعید می دونیمشون در حالی که هنوز که هنوزه جزو واقعیتهای جامعه ی دینی ما هستن!‌

شخصیت پردازی کافه پیانو خوب انجام گرفته، رابطه ی لطیف پدر و دخترش و رابطه ی سرد همان پدر با پدر خودش، وقتی هیچ وقت یکدیگر رو بغل نکردن و زن و شوهری که درگیر مسئله ی طلاقند در صورتی که هیچ موضوعی برای اختلاف پیدا نمی کنن. نویسنده تکلیف شخصیت اصلی رو همون اول داستان مشخص می کنه و خیلی از جهت گیری های داستان رو بیان می کنه، اونجایی که داستان با این بند ها شروع میشه:

 و هیچ‌سالی توی همه‌ی این سال‌ها نبوده است كه دو جفت كفش، باهم داشته باشم كه یك جفت‌شان؛ همیشه واكس‌خورده و تمیز باشد. كه وقتی پایم می‌كنم؛ حس كنم باید قدم بزرگی ‌بردارم وگرنه حق مطلب را درباره‌ی‌ كفش به این قشنگی ادا نكرده‌ام. و هیچ‌ پیراهنی هم نداشته‌ام كه وقتی دكمه‌هایش را یكی‌یكی، روبروی آینه می‌بندم؛ با خودم فكر كنم لعنتی از آن پیراهن‌هایی‌ست كه وقتی تنت می‌كنی، بهت تكلیف می‌كند كه زودباش، بجنب. یك كاری بكن.
و همیشه‌ی خدا هم از این جوراب‌های «سه جفت هزار تومن» پایم کرده‌ام كه پای آدم بدجوری توی‌شان احساس سبكی و جلفی می‌كند و اعتماد‌به‌نفس را از آدم می‌گیرد. طوری كه هربار به‌شان نگاه‌ می‌كنی؛ به خودت می‌گویی نه. با این پاپوش‌ها، همان بهتر كه سرت توی لاك خودت باشد.

کافه پیانو رمان ایدآلی نیست، مخصوصا برای کسی که کلا با مفاهیمی نظیر کافه و روشنفکری(از نوع تعریف غربی) مشکل داره. شاید تقابل سنت و مدرنیته اش هم تکراری باشد، ولی حداقلش چند تا اتفاق تازه برای من داشت.

 کتاب شناسی

 نام کتاب: کافه پیانو
نویسنده: فرهاد جعفری
انتشارات: نشر چشمه
موضوع: جامعه و خانواده
266 صفحه
چاپ نخست،1386،قیمت:3800 تومان


پی نوشت : یه چیزی که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده، دستفروش های کتاب و کتاب هایی که میفروشن هست، اگه یه سر به خیابون انقلاب بزنید و از نزدیک کتاب هایی که توی بساط این جماعت پیدا می شه رو نگاه کنید بد نیست، از کتاب های اوشو و امثالهم که بگذریم، چیزی که زیاد توی این کتاب ها پیدا میشه کتاب های صادق هدایت و گلشیری و اینهاست! برداشت خودم برای خودم بمونه بهتره! خواستید برداشتتون رو بگید!
 

   


نظرات()   

پی نوشت

همیشه یک چیز برای گفتن باقی می ماند!