او... دو موقعیت برای خیلی هایمان به وجود آمده : یکی اینکه به خاطر «نقد غیر منصفانه» کسی یا گروهی رگ غیرت و انصافمان بگیرد و «دفاع غیر منصفانه» کنیم. یکی هم اینکه برعکس بالایی! اشتباه تاریخی ما این است که گرفتار این بی انصافی بزرگ می شویم. گفتم اشتباه تاریخی چون تاریخ ها دقیقا به انصافهای آدمهای عصر خودشان بستگی دارند! یاد بگیریم منصف باشیم.
- برچسب ها:انصاف ،دین داری در عصر جدید ،تاریخ ،عوامل تاریخ ساز ،نقد منصفانه ،نقید غیر منصفانه ،
او... مقاله رضا امیرخانی كه امشب اتفاقی دیدمش! خیلی با این مقاله و مخصوصا این بند آخرش حال می كنم! خواندش برای این روزهای من خالی از لطف نبود. حاج عبدالله! هیچ اعتقادی ندارم به الگوهای غیرِ معاصر. شهید همت الگوی زمان خودش بود. شهید رجایی نیز. هر كدامِ شهدا اگر امروز بودند، الگو بودند، اما در كاری دیگر و در شان امروزشان. و به همه این را میگفتم. میگفتم اگر گفتند شلمچه كجا بودی، جواب بده بم كجا بودی. كه جبهه جبههی آرمانگرایی است. و هر كسی وقتی به دنبالِ مصداق میگشت، با كمی پرس و جو تو را پیدا میكرد. و آی عبدالله والی! حالا زیرِ علم چه كسی سینه بزنیم؟ مقاله كامل در ادامه مطلب
- برچسب ها:امیرخانی ،رضا امیرخانی ،پیامبر بشاگرد ،اردوی جهادی ،سفر جهادی ،حاج عبد الله ،حاج عبدالله والی ،عبدالله والی ،
او... + : این «من» قرار نیست چیز خاصی باشد، فقط و فقط محدود کردن نوشته ی زیر به یک «من» است؛ نه چیز بیشتری! اولین بار به گمانم دوم راهنمایی بودم – حدود 7-8 سال پیش- که چند داستان از ناصر ارمنی خواندم، بدون اینکه بدانم امیرخانی کی هست! بعدتر – احتمالا کمتر از یک سال بعد- داستان سیستان را با چندین پرش چندین صفحه ای! چند تجربه ی ناتمام در خواندن «ازبه» و بالاخره یک تجربه موفق در خواندن «ناصر ارمنی» هم در اول دبیرستان به دست آوردم.خوانش «ارمیا» و «من او» هم برمیگردد به همان سال! سال 87 «بی وتن» و بالاخره سال 90 خوانش کامل «ازبه» و بعد از آن هم «نفحات نفت» و «جانستان کابلستان» ! همه اینها را به خاطر این نوشتم که دوست داشتم یادی از چند سال پیش بکنم و شاید هم به خاطر اینکه به خودم حق بدهم برای نوشتن اینهایی که دارم می نویسم! حق منِ عالم را ول کرده ی چسبیده به دنیای خودش! حق منِ دست به قلم نبرده! حقِ منِ شاید بی ربط با امیرخانی! رسانه ها و اینها سنگ خودشان را به سینه می زنند، امیرخانی با راه و پنجره که مصاحبه نکرده است، با نسیم بیداری مصاحبه کرده! برای من هم که هر هفته پنجره می خرم و هرازچند گاهی که هیچ وقت منظم نبوده،راه ، سنگین بود که اسم امیرخانی را روی قاب نسیم بیداری ببینم! از آن تعصب های بیموردی که صرفا به خاطر «ارمیا» و «علی فتاح» توی آدم ایجاد شده، نه «رضا امیرخانی» ! مثل همان تعصباتی که روی سید مهدی شجاعی داشتیم! عالم عجیبی است این نویسندگی! تو را به خودت نمی شناسند، به دست پروده ی قلمت و دلت می شناسند ! همه این گرفتاری ها هم از جایی شروع می شود که خودت با دست پروده ات فرق داشته باشی! رسانه ها سنگ خودشان را به سینه می زنند و ما هم سنگ خودمان را! سنگی که من به سینه می زنم از جنس گلایه هایی است که این روزها زیاد می شنویم. از جنس گلایه های از فرهنگ و سیاستِ قاطی هم شده! درست مثل آب و روغن که نچسب همند! وقتی هم جدایشان کنی هیچ کدام به درد نمی خورند! آدم نا امید می شود از اظهار نظر های نچسبی که آدم را یا همین آب و روغن می اندازد. من حرف های خودم را می زنم، امیرخانی هم حق دارد حرف های خودش را بزند، اصلا اینها به من چه! من که با امیرخانی کاری ندارم، یک بار برای سایتش ایمیل زدم دعوتش کنیم برایمان از جهادی حرف بزند که یکی از طرفش جواب داد تا آخر ترم وقت ندارد! همان در مورد «جانستان کابلستان» حرف بزنیم بهتر است! خلاصه داستان گفتن فایده ای ندارد، جانستان و کابلستان برای من با بقیه کتابهای امیرخانی فرق داشت. چه بخواهیم و چه نخواهیم برای نسل من و قبل من «منِ او» و «ارمیا» و «بی وتن» و «ازبه» الگو سازی کرده بود. افغانستان امیرخانی درست مثل موقعیتی بود که ببینم امیرخانی چقدر به دست پروده هایش شبیه است! امیرخانی را دوست دارم، ولی «ارمیا» را بیشتر! جانستان کابلستان کتاب فوق العاده ای نیست، ولی ارزش خواندن را دارد. البته قسمتی از این برداشت من برمیگردد به این که من سفرنامه خوان نیستم که بخواهم نظر تخصصی بدهم! تعداد سفرنامه هایی که خوانده ام به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسد، توی کتاب هم مدام مقایسه ی امیرخانی و خودِ دست پرورده اش اذیتم می کرد. همه اش از لذت سفرنامه خوانی دورم می کرد. آخر سر هم به این نتیجه رسیدم که رضای امیرخانیِ منِ 20 ساله، با رضای امیرخانی منِ 14 ساله-وقتی ارمیا و منِ او را می خواندم- خیلی فرق کرده است. یک چیز ته دلم مانده! امیر خانی برای من هنوز یک نویسنده ی هیئتی است ، وقتی توی نفحات می نویسد حضرت ارباب یا وقتی توی جانستان کابلستان اینطور با اسم امام رضا اشک آدم را در می آورد. کتاب های قبلترش که بماند! شاید هیئتی بودن توی گفتمان روشنفکری این روزهای ادبیات نگنجد، گفتمانی که توی آن به امیرخانی حق می دهم به خاطر گفتن خیلی حرف ها و به بعضی رسانه ها حق نمی دهم به خاطر گفتن برخی چیزها! اما بعضی وقت ها فکر می کنم امیرخانی دارد زور می زند که آب و روغن قاطی کند! امیرخانی دارد پیر می شود! 37 سالگی امیرخانی من را یاد آدم های 50 ساله می اندازد! این شاید خاصیت بچه های سمپاد باشد! امیرخانی هنوز خیلی حق به گردن ادبیات انقلاب دارد، و خیلی حق به روی گردن ما! لطفا آب و روغن قاطی نکنیم! پی نوشت: تیتر باید اصلاح شود! کمی از حرفهای من برای امیرخانی! نزدیک به این موضوع:
جانستان تا اواسطش هیچ جذابیت خاصی برای من نداشت، صرفا یک سفرنامه عادی که به خاطر دید خاص نویسنده اش کمی (فقط کمی) از چهارچوب های همیشگی فاصله گرفته بود. داستان(!) از آنجایی که پرواز هواپیما کنسل می شود تازه میگیرد!
امیرخانی در جانستان کابلستان خودِ دست پرورده ی خودش را نوشته است. حتی بیشتر از داستان سیستان و حتی بیشتر از مقاله هایش!
شاید هم رضای امیرخانیِ منِ 20 ساله، با رضای امیرخانی منِ 14 ساله-وقتی ارمیا و منِ او را می خواندم- خیلی فرق نکرده است...
+ سلام آقای رضای امیرخانی. حال شما چطور است؟
+ توجیه سکوت در فتنه پس از دو سال!
+ سهمگین بودن مواجهه با واقعیت
او...
این نامه، نامه ی وحید احمدی، نوجوان 12 ساله ای که سال تابستان 88 برای یکی از بچه های سفرجهادی به یادگار نوشته بود! این روزها این نامه بیشتر از یک یادگاری برای من و بچه های دیگه ارزش داره! 
پی نوشت : سفرهای جهادی اردو نیست! دوره ی انسان سازی است، ساخته شدن و ساختن! نه صرفا آجر پرتاب کردن!
- برچسب ها:سفرجهادی ،اردوی جهادی ،جهاد ،جهادی ،وحید احمدی ،
او... برای انتشار بیشتر! دو سال پیش بود؛ برای فضاسازی قبل از یادواره مدرسه مان قسمتی از وصیت نامه شهید رضا پناهی را زده بودیم توی کاغذ و بین بچه ها پخش کرده بودیم! بالایش هم نوشته بودیم فقط یک دقیقه و بیست ثانیه. زمان گرفته بودیم که چقدر خواندنش طول می کشد. چند روز پیش و بعد از دو سال، دوباره سر جلسات یادواره مدرسه ، یکی از رفقا فایل صوتی این وصیت نامه از زبان خود شهید را پخش کرد. امروز پیدایش کردم! مشکل ما از آنجاییست که اخلاق و معنویت را کوچک می شماریم! عرفان امام خمینی ، عرفان اخلاق بود، عرفان معنویت !توی وصیت نامه شهدا اخلاق موج می زند ، فهم موج می زند ، عرفان موج می زند. این گفتمان امت حزب الله است ، حالا این وسط باید تاوان چند غضنفر و چند کم شعور (به معنی واقعی کلمه : کسانی که از شعور کافی برخوردار نیستند) را ، انقلاب بدهد ! اینجا من یک شهید 12 ساله را شاهد مثال می آورم ! شاید کم شعور ها عبرت بگیرند. بسم الله الرحمن الرحیم
فرازهایی از وصیتنامه شهید 12 ساله، شهید رضا پناهی
مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه
هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم.
هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای "هل من ناصر ینصرنی" لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها در پیامها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملتهای زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.
پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله ..... دانلود وصیت نامه شهید پناهی با صدای خودش 
یا لطیف دیشب ، و در تبعات اجتماع غیر قانونی ای که به دعوت میرحسین موسوی و مهدی کروبی شکل گرفته بود، دو هموطن عزیز به ضرب گلوله منافقین به شهادت رسیدن. تلاش رسانه های ضد انقلاب برای مصادره یکی از این شهدا قابل توجه است. در یکی از این تلاش ها ، مطلبی با عنوان "چند گاف بزرگ در صدور کارت بسیج برای شهید سبزمان «صانع ژاله» که مشخص میکند این کارت جدیدا در تهران صادر شده نه در پاوه" منتشر شده که باید به هوش و زکاوت نویسنده آن تبریک گفت! دلایل به شدت بچه گانه و غیر معقولند! به طوری که با چند جمله کوتاه می شود توهم دراز و طویل این افراد را زیر سوال برد. مطلب بازنشر های زیادی داشت و در رسانه های مشابه هم منتشر شد. این گاف های ادعایی این مطلب است(عکس های مورد استناد در انتهای مطلب آمده): ۱. در کارت منتشر شده از سوی رسانه های حکومتی ، محل صدور کارت در مهری که بر روی عکس خورده است پاوه ذکر شده است اما در پشت کارت آنجایی که نوشته شده است « از یابنده تقاضا می شود کارت را به نزدیکترین رده مقاومت بسیج تحویل داده و یا به صندوق پستی ۱۷۱۸۵/۳۹۴ بیاندازد» این کد صندوق پستی متعلق به ستاد نمسا واقع در افسریه تهران می باشد که مخصوص کارت هایی است که در تهران صادر می گردد.در کارتی که به صورت رنگی منتشر نموده ایم کارتی را میبینیم که در تهران صادر شده است و بنابراین قاعدتا در صورت مفقود شدن باید به این صندوق پستی ارسال نمود. در هر کارتی کد صندوق پستی ای ذکر میگردد که متعلق به منطقه مقاومت بسیج همان استان باشد. چگونه است که این کارت در شهرستان پاوه صادر شده است اما کد صندوق پستی تهران پشت آن درج شده است؟ پشت همه ی کارت های بسیج این صندوق پستی ذکر شده. می توانید به اولین کارت بسیج در دسترس نگاه کنید. من در خوابگاه و در کنار دانشجوهایی از شهرستان های مختلف ساکن هستم و پی بردن به این امر بسیار ساده بود. من دقیقا نمی دانم نویسنده از کجا این قانون من در آوردی را درآورده که "در هر کارتی کد صندوق پستی ای ذکر میگردد که متعلق به منطقه مقاومت بسیج همان استان باشد" بعید می دانم هر شهر چاپخانه ی کارت بسیج داشته باشد. کارت های بسیج به صورت عمده و در تهران چاپ می شود و در سراسر کشور توزیع می گردند. ۲. از برچسب های اعتبار پشت کارت کاملا مشخص است که این کارت در سال ۸۶ باید صادر شده باشد چرا که اولین برچسب نوشته شده «اعتبار تا مهر ۸۷» ، حالا اگر به کارتی که خودمان منتشر نموده ایم نگاه کنید مشخص است که این کارت(با اسکن رنگی) در سال ۸۷ منتشر شده است. به شماره های کارت ها دقت کنید. کارتی که در سال ۸۶ صادر شده است باید قاعدتا شماره سریال کمتری از کارتی که در سال ۸۷ صادر شده است داشته باشد. اما می بینیم که کارتی که در سال ۸۶ به گفته رسانه های حکومتی صادر شده حدود ۳۸۶۳۷۴ سریال بیشتر است که قاعدتا با توجه به شماره سریال های صدور و اینکه هر دو نیز متعلق به نیروی مقاومت بسیج است بیشتر می باشد. واقعا نمی دانم نویسنده این مورد دوم را جدی گفته یا نه! طبق تخیلات جناب نویسنده ،احتمالا شماره سریال کارت اولین بسیجی باید یک چیز در مایه های 000001 باشد! تتمه ی پست هم این که به این افراد توصیه دارم به حوزه هایی که هیچ اطلاعی از آن ندارند وارد نشوند. مخصوصا ضدانقلاب خارج نشین که احتمالا حتی یک بار هم کارت بسیج را لمس هم نکرده اند!
درست مثل این است که بگوییم ماشین های شهر زنجان که کد سمت راستشان 87 است، همیشه از ماشین های تهران که کد سمت راستشان ضریب های 11 هست و حالا حالا ها مانده تا به 88 برسد جدید ترند!
شاید از روی کد بسیجی بشود به تاریخ صدور آن پی برد اما سریال های مندرج روی کارت ها هیچ گونه ربطی به تاریخ صدور کارت ندارد. 

عکس کارتی که در رسانه های ضدانقلاب مورد بررسی قرار گرفته
پی نوشت : وعده ما، امروز، تشییع جنازه دانشجوی شهید، صانع ژاله .
یا لطیف... چند اعتراف: اول باید اعتراف کنم که هم با شنیدن خبر کلیپ ماهواره مهران مدیری خوشحال شدم و هم با دیدن دقایقی از آن خندیدم! فیلم را به چند نفر هم پیشنهاد کردم.اینها را گفتم که گفته باشم! نمی خواهم به طور کامل این کلیپ را زیر سوال ببرم! اما اگر قائل باشیم به اصل اسلامی «هدف وسیله را توجیه نمی کند» باید بگوییم که این کلیپ خیلی خراب کرده است! اصلا نمی خواهم درباره شخصیت مهران مدیری صحبت کنم. یعنی در جایگاهی نیستم که بخواهم یا بتوانم در موردش صحبت کنم. اما بعد از دیدن کامل این کلیپ ، توی دلم هم به دوستانی که مدیری را رویش سینمای انقلاب محسوب کرده بودند خندیدم و هم به آنهایی که مهران مدیری را جیره خوار نظام نامیدند. این وسط فقط به صحنه های اسف بار این کلیپ نخندیدم! صحنه هایی که احتمالا برای خنداندن ساخته شده اند. این کلیپ 50 دقیقه ای که به قول مهران مدیری خودشان هم از پخشش خبر نداشته اند، دقیقا مصداق غیر علمی کار کردن هایی است که این روزها سراغ خیلی ها می آید. علمی به معنی اخلاقی، دینی و حتی با دید جامعه شناختی و فرهنگی! من اصلا مشکل را از مهران مدیری نمی دانم، چون به استناد حرف خودش ، قصد پخش این کلیپ را نداشته اند. بمب خنده ماهواره پر از آهنگ های زننده و احتمالا برای بسیاری مصداق موسیقی حرام است. این را اضافه کنید به الفاظ زشت ، رکیک و بی ادبانه ای که در طول کلیپ برای خندیدن باید بشنویمشان. البته احتمالا چون داریم شبکه های ماهواره ای را که چنین ادبیاتی دارند را مسخره می کنیم ، اشکالی ندارد خودمان هم اینطور صحبت کنیم.جالب اینجاست که یک سری از دوستان این کلیپ فاجعه بار را جزو پاتک های ما در جنگ نرم محسوب می کنند. حالا نه با همین لفظ ، ولی خوشحالی در چهره خیلی هایمان موج می زند. «دانشجوی سهمیه ای» مطلب قشنگی در این باره نوشته است. من به شخصه نام هنر روی چنین اقداماتی نمی گذارم. هنر باید منطقی و معقول باشد و باعث رشد جامعه شود ، نه عاملی برای هبوط ارزش های انسانی . این کلیپ در کنار همه کنایه های سیاسی اش ، فقط یک سناریوی خام است که نه از نظر داستانی قوت خاصی دارد و نه از نظر روایت. مثل همه ی جنگ های شادی ای که یک زمانی به دیدنشان در تلوزیون عادت داشتیم. قرار است فقط دور هم بخندیم (البته توی همین کلیپ هم نکته ها و کنایه های جالب و درستی هم می شود پیدا کرد.) حالا مسائل سیاسی هم کمی چاشنی کار شده . و همین چاشنی سیاسی بود که یک سری را خوشحال و یک سری را ناراحت کرد. ادبیات انقلاب هیچ وقت نباید با ادبیات فحاشی درهم بیامیزد. حتی اگر اسم این کار را تمسخر شبکه های ماهواره ای ای بگذاریم . اصولا اگر قصدما آگاه کردن مردم است، که جایگاهی برای این نوع شبکه ها در بین عامه مردم وجود ندارد، و آن عده ای که ادبیات این شبکه ها را قبول دارند، با چه چیز قرار است رویشان تاثیر بگذاریم؟حالا 20:30 هم ذوق زده بشود و بیاید تعریف کند از این کلیپ که آقا ما حسابی حال این شبکه های خارجی را با این کارمان گرفتیم. بعد خودش هم مجبور بشود ادبیات این کلیپ را با صدای بوق سانسور کند! در کار رسانه ای که قرار است رنگ و بوی انقلاب داشته باشد باید خیلی دقیق تر از این حرف ها باشیم. حتی اگر قرار است شبکه های زرد ضدانقلاب را به نقد بکشیم، نباید ادبیاتمان از حوزه دین و اخلاق خارج شود. این را قبل تر هم گفته بودیم و کلی هم رویش بحث کرده بودیم. حالا می خواهد تجلی این ادبیات در یک نویسنده حزب اللهی باشد یا یک فیلم سازی که ادعای حزب اللهی بودن ندارد! در هر شکل و صورتی که باشد اشتباه است.
پی نوشت1: در کل ، نه تنها از دیدن این کلیپ پشیمونم، دیدنش رو هم به کسی توصیه نمی کنم. هنر دینى آن است كه بتواند معارفى را كه همه ادیان - و بیش از همه، دین مبین اسلام - به نشر آن در بین انسانها همت گماشتهاند و جانهاى پاكى در راه نشر این حقایق نثار شده است، نشر دهد، جاودانه كند و در ذهنها ماندگار سازد. این معارف، معارف بلند دینى است. (+)
یکی دو هفته پیش و چند روز بعد از انتشار این کلیپ در اینترنت ، محمد خبرش را به من داد. چند روز بعد هم کلیپ به دستم رسید و قسمت هایی از آن را دیدم. حالا متاسفم از نگاه مثبتی که به این کلیپ داشتم!

پی نوشت2: رهبر اندیشمند ما امام خامنه ای یه تعریف زیبایی از هنر دینی دارن :
تبلیغات

