او... حکایت فیلتر شدن تریبون، حکایت جدیدی نیست، حکایت بی خیالی ماست. شاید هم نرسیدن صدایمان. نوشته ی قبل را هم – که بعد مدت ها ننوشتن – نوشته بودم ،حکایت همین بی خیالی بود. بیخیالی ما نسبت به غیرمسئولانه بودن کارهایی که دارد توی نظام ما انجام می شود و اتفاقا خیلی هایش جلوی چشم ماست. باز هم توی نوشته قبلی گفتم، ادبیات ما به جای اینکه ادبیات خودمان باشد، ادبیات سیاست زده ای شده که مجبور می شویم خیلی خبر ها را عمدا بایکوت کنیم تا از فضای سیاست زده دور نمانیم. احتمالا هم فعلا باید خون دل بخوریم، چرا که کار بیشتری برای خودمان تعریف نکرده ایم. حالا حالا ها باید دستگیر شدن ها و فیلتر شدن ها و انتقاد نکردن ها را ببینیم. و صد البته این نسل، با همه این بد رفتاری ها، از وظیفه اش کوتاه نمی آید. پی نوشت 1 : انتظار داری من هم انتقاد کنم از "اسمشو نبر" و بگم که همه این جلوی دهن گرفتن ها به خاطر یک نفر است که در این وبلاگ ما رو هم تخته کنن؟ دیگران :
توی انقلابی بودن تریبون شکی نیست. چه فلسفه ی به وجود آمدنش که خواست در بی تریبونی روزهای بعد انتخابات 88، تریبونی باشد برای همه آنها که به انقلاب دلبسته بودند. و چه رویکرد هایش که جای خالی یک رسانه با رویکرد فرهنگی را تا حدودی پر کرده بود.اما اینجا قرار نیست از تریبون حرف بزنم. مشکل ما فیلتر شدن تریبون نیست، تریبون فقط یک مصداق است.
همه مشکل اینجاست که حتما باید گزند بی مسئولیتی بعضی ها، بچه های انقلاب را دلسرد کند. هرچند آنقدر فکر این بچه ها بلند و عمیق شده که ناامید نشوند و دوباره کار کنند یا یک طوری صدایشان را به دیگران برسانند، ولی چیزی که انسان را نگران می کند، حجم این تبعیض ها و بی مسئولیتی هاست. نگرانی ای که باید برای آن اهمیت قائل شویم. هرچند به قول حاج سعید قاسمی، بعضی هایمان عادت کرده ایم به اینکه زیر پتو فریاد بزنیم :الموز للآمریکا!
هابیل و تریبون از یک جنس هستند. از جنس دغدغه ی بچه های دهه ی شصت که هیچ ارتباط قابل توجهی با سالهای انقلاب و جنگ ندارند. افسوس آدم آنجایی بیشتر می شود که فهم انقلابی این نسل سالهاست دارد به فهم انقلابی نسل های میانی انقلاب کنایه می زند. جواب این کنایه ها هم بی سلیقه گی هاییست که با هزار زحمت خودم را راضی کرده ام که به جای بی خردی، اسمش را بگذارم بی سلیقگی!
بله برادر جان! درگیری ما بر سر حق صحبت کردنی است که بقیه دارند فریادش را می زنند.
پی نوشت 2: ترسم از این است که "شائبه ها" و "گمانه ها" رنگ و بوی واقعیت پیدا کند آقای رئیس قوه! البته خدا نکند.
- برچسب ها:قوه قضاییه ،فیلترینگ ،تریبون ،هابیل ،نشریه هابیل ،تریبون مستضعفین ،نسل دهه 60 انقلاب ،فهم انقلابی ،شعور انقلابی ،
او... همه ی حرف های این چند خط درباره تفسیر های سیاسی از مقوله های "فرهنگ" و "اخلاق" است. و ترس ما (مائی که حداقل دوست داریم اهالی فرهنگ باشیم) از نگاه این تفسیرهای سیاسی! تناسب این مطلب با این روزها - 9 روز مانده به انتخابات مجلس نهم - هم دقیقا از همین جنس است. از جنس یک امر اجتماعی به نام انتخابات که به یک امر حزبی و گروهی تنزلش داده ایم. مسلما تفکیک زمینه های مختلف یک جامعه نه مطلوب است نه ممکن. هیچ وقت نمی شود سیاست را از فرهنگ و اقتصاد و ... جدا کرد. با همین پیش فرض عدم مطلوبیت این تفکیک هم هست که استاد شهید مدرس جمله "سیاست ما عین دیانت ماست" را بیان می کند. اما مشکل و بحث از آنجایی آغاز می شود که فضای سیاست زده ی جامعه، «اخلاق» و «فرهنگ» را از نفس می اندازد. تا آنجا که کم کم برداشت های غلط از این دو مقوله شکل می گیرد و تفکر جای خودش را به جمود می دهد. جمودی که آرمان خواهی را قربانی می کند. قضیه پیچیده نیست، همه ی حرف در قربانی شدن «فرهنگ» و «اخلاق» است. فضای سیاست زده ما تا آنجایی پیش رفته که همه ی توان تحلیلی ما صرف فضای چند قطبی احزاب می شود، نه صرف فضای دو قطبی ارتباط انسان و معبود! اصلا چرا لقمه را دور دهان بچرخانیم؟ فضای فکری ما آنقدر سیاست زده شده که حتما باید رهبر بهمان تذکر بدهد که قیمت سکه و اینها همه اش به خاطر مدیریت دولت یا تحریم ها یا هزار دلیل دیگر نیست و مشکل از ماست : من بارها این را عرض كردهام، باز هم عرض میكنم؛ این خطر است در راه ما. مصرفزدگى را باید كم كنیم، حرص به متاع و كالاى دنیا را باید كم كنیم.1 ما عادت کرده ایم به سرکوب هایی که خودمان به خودمان می زنیم، وقتی می خواهیم حرف منصفانه ی دور از فضای اطرافمان بزنیم. اصلا آنقدر فضای فکری و اندیشه ای مان ، وحتی فضای گفتمانی مان سیاست زده شده که خیلی وقت ها حوصله ی دفاع از حق را نداریم. خاتون با قاطعیت کم سابقه و به خاطر مسائل سیاسی سلاخی می شود، به طبع آن هابیل هم در این فضا جایی برای صحبت کردن ندارد.قافیه ها توی هم پیچیده اند. در حالی که با دقتی که برای خاتون اعمال شد، روزنامه های اصلاح طلب که هیچ، پنجره و رجا و جهان هم باید درشان تخته شود. در همین فضا هم هست که یک آدم بی انصاف مثل عماد افروغ پیدا می شود و یک تریبون مفت گیر می آورد و یک مجری ساده، و نظریات منبر روستای خودش 2را به یک جماعت تحویل می دهد و با ژست روشنفکری صحنه را ترک می کند! و دفاع از حق می شود حمله به خانه علایی و فضا نه برای نقد عقلانی باقی می ماند و نه برای دفاع منصفانه! مشکل ما اینجاست که رفتارمان به جای آنکه سیاسی باشد، تحت تأثیر از جریان های سیاسی است، یا از آن بدتر و سخیف تر، تحت تأثیر رجا و جهان و الف و تابناک و کیهان و شرق و ... . حلقه ی مفقوده در این میان، جریانی است که علاوه بر پشتوانه مبنایی، شجاعت نقد و احیای گفتمان امربه معروف و نهی از منکر سیاسی را داشته باشد. گفتمان روشنفکری به دور از حزب بازی های سیاسی که رابطه اش را با انقلاب مشخص کرده باشد. و الا به گواه تاریخ، این سلطه نه چیزی از «اخلاق» در جامعه باقی می گذارد، و نه چیزی از «فرهنگ» و نه بن مایه ای از «تفکر» و باید شاهد بسته شدن هابیل ها و گم کردن های کلاف نقد گفتمان و حکم های سیاسی باشیم!
1.مقام معظم رهبری، نماز جمعه بهمن 90 پی نوشت: وسط این همه سیاست زدگی، باید هم ننه علی غریب تشییع شود.
2. عماد افروغ در جوابیه اش نوشته بود من سنگین تر از این مباحث را در منبر روستا مطرح می کنم! موقع خواندن جوابیه افسوس خوردم از انصاف این استاد دانشگاه که چگونه از عظمت مغالطات خودش به خنده نمی افتد.
- برچسب ها:سیاست ،فرهنگ ،اندیشه ،تفکر ،اخلاق ،نقد گفتمان ،فضای سیاست زده جامعه ،خاتون ،چرا خاتون توقیف شد ،هابیل ،چرا هابیل توقیف شد ،رهبری ،ره بری ،عماد افروغ ،پارک ملت ،حسین اعلایی ،جریان روشنفکری ،جریان نقد شجاعانه ،
او... دو موقعیت برای خیلی هایمان به وجود آمده : یکی اینکه به خاطر «نقد غیر منصفانه» کسی یا گروهی رگ غیرت و انصافمان بگیرد و «دفاع غیر منصفانه» کنیم. یکی هم اینکه برعکس بالایی! اشتباه تاریخی ما این است که گرفتار این بی انصافی بزرگ می شویم. گفتم اشتباه تاریخی چون تاریخ ها دقیقا به انصافهای آدمهای عصر خودشان بستگی دارند! یاد بگیریم منصف باشیم.
- برچسب ها:انصاف ،دین داری در عصر جدید ،تاریخ ،عوامل تاریخ ساز ،نقد منصفانه ،نقید غیر منصفانه ،
او... مقاله رضا امیرخانی كه امشب اتفاقی دیدمش! خیلی با این مقاله و مخصوصا این بند آخرش حال می كنم! خواندش برای این روزهای من خالی از لطف نبود. حاج عبدالله! هیچ اعتقادی ندارم به الگوهای غیرِ معاصر. شهید همت الگوی زمان خودش بود. شهید رجایی نیز. هر كدامِ شهدا اگر امروز بودند، الگو بودند، اما در كاری دیگر و در شان امروزشان. و به همه این را میگفتم. میگفتم اگر گفتند شلمچه كجا بودی، جواب بده بم كجا بودی. كه جبهه جبههی آرمانگرایی است. و هر كسی وقتی به دنبالِ مصداق میگشت، با كمی پرس و جو تو را پیدا میكرد. و آی عبدالله والی! حالا زیرِ علم چه كسی سینه بزنیم؟ مقاله كامل در ادامه مطلب
- برچسب ها:امیرخانی ،رضا امیرخانی ،پیامبر بشاگرد ،اردوی جهادی ،سفر جهادی ،حاج عبد الله ،حاج عبدالله والی ،عبدالله والی ،
او... + : این «من» قرار نیست چیز خاصی باشد، فقط و فقط محدود کردن نوشته ی زیر به یک «من» است؛ نه چیز بیشتری! اولین بار به گمانم دوم راهنمایی بودم – حدود 7-8 سال پیش- که چند داستان از ناصر ارمنی خواندم، بدون اینکه بدانم امیرخانی کی هست! بعدتر – احتمالا کمتر از یک سال بعد- داستان سیستان را با چندین پرش چندین صفحه ای! چند تجربه ی ناتمام در خواندن «ازبه» و بالاخره یک تجربه موفق در خواندن «ناصر ارمنی» هم در اول دبیرستان به دست آوردم.خوانش «ارمیا» و «من او» هم برمیگردد به همان سال! سال 87 «بی وتن» و بالاخره سال 90 خوانش کامل «ازبه» و بعد از آن هم «نفحات نفت» و «جانستان کابلستان» ! همه اینها را به خاطر این نوشتم که دوست داشتم یادی از چند سال پیش بکنم و شاید هم به خاطر اینکه به خودم حق بدهم برای نوشتن اینهایی که دارم می نویسم! حق منِ عالم را ول کرده ی چسبیده به دنیای خودش! حق منِ دست به قلم نبرده! حقِ منِ شاید بی ربط با امیرخانی! رسانه ها و اینها سنگ خودشان را به سینه می زنند، امیرخانی با راه و پنجره که مصاحبه نکرده است، با نسیم بیداری مصاحبه کرده! برای من هم که هر هفته پنجره می خرم و هرازچند گاهی که هیچ وقت منظم نبوده،راه ، سنگین بود که اسم امیرخانی را روی قاب نسیم بیداری ببینم! از آن تعصب های بیموردی که صرفا به خاطر «ارمیا» و «علی فتاح» توی آدم ایجاد شده، نه «رضا امیرخانی» ! مثل همان تعصباتی که روی سید مهدی شجاعی داشتیم! عالم عجیبی است این نویسندگی! تو را به خودت نمی شناسند، به دست پروده ی قلمت و دلت می شناسند ! همه این گرفتاری ها هم از جایی شروع می شود که خودت با دست پروده ات فرق داشته باشی! رسانه ها سنگ خودشان را به سینه می زنند و ما هم سنگ خودمان را! سنگی که من به سینه می زنم از جنس گلایه هایی است که این روزها زیاد می شنویم. از جنس گلایه های از فرهنگ و سیاستِ قاطی هم شده! درست مثل آب و روغن که نچسب همند! وقتی هم جدایشان کنی هیچ کدام به درد نمی خورند! آدم نا امید می شود از اظهار نظر های نچسبی که آدم را یا همین آب و روغن می اندازد. من حرف های خودم را می زنم، امیرخانی هم حق دارد حرف های خودش را بزند، اصلا اینها به من چه! من که با امیرخانی کاری ندارم، یک بار برای سایتش ایمیل زدم دعوتش کنیم برایمان از جهادی حرف بزند که یکی از طرفش جواب داد تا آخر ترم وقت ندارد! همان در مورد «جانستان کابلستان» حرف بزنیم بهتر است! خلاصه داستان گفتن فایده ای ندارد، جانستان و کابلستان برای من با بقیه کتابهای امیرخانی فرق داشت. چه بخواهیم و چه نخواهیم برای نسل من و قبل من «منِ او» و «ارمیا» و «بی وتن» و «ازبه» الگو سازی کرده بود. افغانستان امیرخانی درست مثل موقعیتی بود که ببینم امیرخانی چقدر به دست پروده هایش شبیه است! امیرخانی را دوست دارم، ولی «ارمیا» را بیشتر! جانستان کابلستان کتاب فوق العاده ای نیست، ولی ارزش خواندن را دارد. البته قسمتی از این برداشت من برمیگردد به این که من سفرنامه خوان نیستم که بخواهم نظر تخصصی بدهم! تعداد سفرنامه هایی که خوانده ام به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسد، توی کتاب هم مدام مقایسه ی امیرخانی و خودِ دست پرورده اش اذیتم می کرد. همه اش از لذت سفرنامه خوانی دورم می کرد. آخر سر هم به این نتیجه رسیدم که رضای امیرخانیِ منِ 20 ساله، با رضای امیرخانی منِ 14 ساله-وقتی ارمیا و منِ او را می خواندم- خیلی فرق کرده است. یک چیز ته دلم مانده! امیر خانی برای من هنوز یک نویسنده ی هیئتی است ، وقتی توی نفحات می نویسد حضرت ارباب یا وقتی توی جانستان کابلستان اینطور با اسم امام رضا اشک آدم را در می آورد. کتاب های قبلترش که بماند! شاید هیئتی بودن توی گفتمان روشنفکری این روزهای ادبیات نگنجد، گفتمانی که توی آن به امیرخانی حق می دهم به خاطر گفتن خیلی حرف ها و به بعضی رسانه ها حق نمی دهم به خاطر گفتن برخی چیزها! اما بعضی وقت ها فکر می کنم امیرخانی دارد زور می زند که آب و روغن قاطی کند! امیرخانی دارد پیر می شود! 37 سالگی امیرخانی من را یاد آدم های 50 ساله می اندازد! این شاید خاصیت بچه های سمپاد باشد! امیرخانی هنوز خیلی حق به گردن ادبیات انقلاب دارد، و خیلی حق به روی گردن ما! لطفا آب و روغن قاطی نکنیم! پی نوشت: تیتر باید اصلاح شود! کمی از حرفهای من برای امیرخانی! نزدیک به این موضوع:
جانستان تا اواسطش هیچ جذابیت خاصی برای من نداشت، صرفا یک سفرنامه عادی که به خاطر دید خاص نویسنده اش کمی (فقط کمی) از چهارچوب های همیشگی فاصله گرفته بود. داستان(!) از آنجایی که پرواز هواپیما کنسل می شود تازه میگیرد!
امیرخانی در جانستان کابلستان خودِ دست پرورده ی خودش را نوشته است. حتی بیشتر از داستان سیستان و حتی بیشتر از مقاله هایش!
شاید هم رضای امیرخانیِ منِ 20 ساله، با رضای امیرخانی منِ 14 ساله-وقتی ارمیا و منِ او را می خواندم- خیلی فرق نکرده است...
+ سلام آقای رضای امیرخانی. حال شما چطور است؟
+ توجیه سکوت در فتنه پس از دو سال!
+ سهمگین بودن مواجهه با واقعیت
بسم الله عازم خانه خدا هستم انشاالله حلال کنید یا حق
ooo... all of us accent that Israel is a cancerous tumor.
many years ago , ayatollah Khomeini(our Imam) said: " if the muslims were unified & each of them poured a bucket of water into Israel , it would be flooded!
But today Israel is a global problem ! and just by a "spittle" we can solve it!
larger size
پی نوشت: همه ما باورداریم که اسرائیل یک غده ی سرطانی است!
سالها پیش، آیت الله خمینی(امام ما) گفت: "اگر مسلمین متحد بودند، هر کدام یک سطل آب به اسرائیل می ریختند، او را سیل می برد."
اما امروز اسرائیل یک موضوع جهانی است! و فقط با یک تف می توانیم آن را حل کنیم!
- برچسب ها:بیداری اسلامی ،اگر مسلمین متحد بودند ،هر کدام یک سطل آب به اسرائیل می ریختند ،او را سیل می برد ،ضد اسرائیل ،اتحاد مسلمانان ،با تف با اسرائیل مقابله کنیم ،تف های نابودگر ،سطل آب ،if the muslims were unified & each of them poured a bucket of water into Israel ،it would be flooded! ،امام خمینی ،آیت الله خمینی ،Imam khomeini ،Ayatollah khomeini ،اسرائیل ،

